تبلیغات
رودانیان
سه شنبه 1390/10/6

کوروش دانا

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

کوروش کبیر
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک 

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی


سه شنبه 1390/09/8

لیوان آب

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

شما چه طور دوستان آیا می تونید مشکلاتتون رو هنگام خواب از یاد ببرید و با خیال راحت بخوابید


جمعه 1390/03/27

چیزایی که نباید بشنوی

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

مکان : یکی از محلات ایران

زمان : کوت ظهر ( ظهر بسیار داغ )

افراد موجود : خانواده ی عروس و همسایه داماد

 

خانواده عروس : ببخشید ما در مورد یه امر خیری خدمت رسیدیم می خواستم یه اطلاعاتی در مورد این همسایه ی بغلیتون بگیرم

ببین چه جور آدمای هستند؟

همسایه داماد : والا خیلی آدمای محترمین. پسرشون بچه ی خوبیس اما اگه این سیگار رو نمی کشید دیگه نور علی نور بود.

خانواده عروس : ببخشید مگه داماد سیگار هم میکشه .

همسایه داماد : سیگار که نه . اما خوب شما حساب کن بعد از یه دست تریاک حسابی،خوب یه نخ سیگار هم می چسبد.

خانواده عروس : مگه داماد تریاکیند؟

همسایه داماد : تریاکی که نه اما خوب وقتی آدم صبح پگا ( صبح اول وقت ) بعد یه شب خستگی و بیداری از دزدی میاد خونه خوب یه دست تریاکمی چسبه ؟؟

خانواده عروس : دزدی!!؟عرق خوار!!؟

همسایه داماد : نه به اون صورتی که شما فکر میکونین. اما خوب این آقا داماد از وقتی رفت حبس تو زندون با یه سرس لات ولوت و دزد و چاقو کش و کلاش آشنا شد خوب اونام زیر پاش نیشستن!! والا خودش بچه خوبی است!!!

خانواده عروس : زندان!!!!!؟

همسایه داماد : زندان که نه اما خوب جوونند و جاهل دیگه شانس آورد که خانواده مقتول رضایت دادن اگه نه حالا حالا ها تو حبس بود شایدم دارش میزدن!!

خانواده عروس : مقتول!!!!!؟قتل هم کردن ایشون!؟

همسایه داماد : قتل که نه ........ اصلا ولش کن به ما چه !! آدم خوب نیست پشت سر مردم حرف بزنه.به خصوص در امر خیر!! این یک پی ( یه خورده ) ایراد رو داره اما رو هم رفته بچه ی خوبی هست !!!

 

شاد باشید


برچسب ها: داستان ،

جمعه 1390/03/27

بدون شرح

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

سه تا زن انگلیسی،فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنند و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه ی کار رو بهم بگن

 

زن فرانسوی گفت :

به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل,نه آشپزی،نه اتو و نه... خلاصه از این جور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من دیگه نیستم یعنی بریدم

روز بعد خبری نشد روز بعدش هم همینطور.

روز سوم اوضلع عوش شد . شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود

 

زن انگلیسی گفت :

من هم مثل فرانسوی همونا رو گفتم و رفتم کنار.

روز اول  و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لسیت خرید رو کاملا تهیه کرد بود ، خونه رو تمیز کرده بود و گفت کاری نداری عزیزم و منو بوسید و رفت

 

زن ایرانی گفت :

من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

خدا رو شکر روز سوم یکمی تونستم با چشم چپم ببینم

نتیجه اخلاقی : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی....

Rose ABi


برچسب ها: داستان زیبا ،

جمعه 1390/03/27

خدمت سربازی برای خانم ها

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

اگر خدمت سربازی برای خانم ها اجباری می شد...!

فرمانده با لگد درب حمام را باز می کند و داد می کشد ، اما صدای داد او در میان فریاد سربازها گم می شود...

هووویی.بی شعور مگه خودت خواهر مادر نداری... بی آبرو گمشو بیرون ... وای نا محرم

 

**صبح گاه**

فرمانده : پس این سربازه ها ( به جای واژه ی سرباز باید بگوییم سربازه !) کجان؟

معاون : همه تا صبح بیدار بودن داشتند غیبت می کردن!!

ساعت 10 صبح همه بیدار می شوند....

سلام سارا جون

سلام خاطره، صبحت بخیر

عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

سلام نرگس

سلام معصومه جان

ماندانا جون وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی....

 

**صبحانه**

وا....آقای فرمانده عسل ندارید!؟

چرا کره بو میده؟

بچه ها من این نون رو نمی تونم بخورم ، دلم نفع میکنه

آقای فرمانده پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

 

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه(دیگه تقریبا ظهر شده)

فرمانده : همه سینه خیز،دور پادگان،باید جریمه ی امروز صبح رو بدید

وا نه ... لباسامون خاکی میشه ... آره تازه پاره هم میشه ... وای وای خاک میره تو دهنمون

من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا....!!

**نهار**

این چیه  ؟ شوره

تازه ادویه هم کم داره

فکرکنم سبزیش نپخته باشه

من نمی خورم دل درد میگیرم

من هم همین طورچون جوش میزنم

 

فرمانده :  پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

بله.....؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ برو خودت غذا درست کن

والا من تو خونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم حالا واسه تو....

(چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند ، کسی نهار نخورد)

 

**بعد از نهار**

فرمانده : کجایند اینا؟؟

معاون : رفتن حمام

فرمانده با لگد درب حمام رو باز میکند و داد میکشد اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم می شود....

هوووو .... بی شعور ...

مگه خودت خواهر مادر نداری...

بی آبرو گمشو بیرون ...

وای نامحرم...

کثافت حمال ...

(کل خانم ها به فرمانده فحش می دهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشای گشاده ایستاده است !)

بعد از ظهر فرمانده : چیه ؟چرا همه نشستید؟

یه دقیقه اجازه بده، خوب فریبا جون تو چی میخوری؟

جوجه بدون برنج رژیمی عزیزم؟

آره راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم

**شب در آسایشگاه**

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و با ناز و عشوه میگه : جناب فرمانده از دست ما ناراحتید؟

فرمانده : بله خیلی زیاد!

خب حالا واسه این که دوباره دوست بشیم بیا تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده،هم با هم ببینیم

فرمانده : برید بخوابید الان وقت خواب است

**فرمانده میره تو آسایشگاه**

وا... عجب بی شعوری هستی ها ، در بزن بعد بیا تو

راست میگه دیگه، یه یا اللهی چیزی بگو

فرمانده : ببینم چیکار میکنید؟

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

آره قری جون؛صبر کن این یکی پام مونده

فرمانده : به من میگی فری؟؟ سرباز بندازش انفرادی

سرباز : آخه گناه داره، طفلکی

مهشید : ما اومدیم سربازی یا زندان؟؟

عجبا..............»»» mohamad .h«««


دوشنبه 1390/03/9

ترفند های پول دار شدن خانوم ها(جالب)

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !

مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .

وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !

پیروز باشید

Rose ABi


برچسب ها: داستان زن پول دار ، روش های پولدار شدن ،

دوشنبه 1390/03/9

داستان ساعت مچی

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
- چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!
- یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟
- خوب... آره امکان داره
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
- خوب... آره این هم امکان داره
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
- آره ممکنه...
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه
- مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد
- یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!
و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ...
نتیجه اخلاقی : درسته با مـوبــایــلت راحت زندگی می کنی ولی ساعت مچی بینوا هم شاید یه روزی برات شانس بیاره!


برچسب ها: داستان ساعت ، داستان قشنگ ، داستان عبرت انگیز ، داستان خوب ،

دوشنبه 1390/03/9

معرفت

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن  خانه وقتی بسته های غذا و  پول  را دید  شروع  کرد به  بدگویی  از همسرش و گفت:  " ای  کاش همه  مثل شما  اهل معرفت و  جوانمردی  بودند.  شوهر  من  آهنگری  بود ،  که  از روی بی  عقلی دست  راست ونصف صورتش را در یک حادثه  در کارگاه  آهنگری  از دست  داد  و  مدتی  بعد  از سوختگی علیل و  از کار افتاده  گوشه خانه افتاد  تا درمان شود. وقتی  هنوز مریض  و  بی  حال  بود  چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او  صحبت کردم ولی  به جای اینکه دوباره  سر کار  آهنگری  برود  می گفت  که  دیگر با  این بدنش  چنین  کاری  از  او  ساخته نیست و تصمیم دارد  سراغ  کار  دیگر برود .

من هم که  دیدم او  دیگر به درد ما  نمی خورد ،  برادرانم را صدا زدم  و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل  نکنیم .  با رفتن او ،  بقیه  هم  وقتی  فهمیدن وضع ما  خراب شده  از ما فاصله  گرفتن و امروز که شما این بسته های  غذا و پول را برایمان آوردید  ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه  انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من  این  بسته ها  را  نفرستادم . یک  فروشنده  دوره گرد امروز صبح  به مدرسه  ما  آمد  و از من خواست  تا   اینها را به شما بدهم  و  ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این  را گفت  و از زن  خداحافظی  کرد  تا برود . در  آخرین  لحظات  ناگهان  برگشت  و  ادامه  داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!

شاد باشید


برچسب ها: داستان ، داستان جالب ، داستان کوتاه ، داستان خواندنی ، مطلب داغ ، قصه ،

دوشنبه 1390/03/9

یک داستان جالب

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    


می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:
 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
 
 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
 
به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،
 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.


برچسب ها: داستان ، داستان جالب ، داستان کوتاه ، مطالب خوندنی ، داستانک ، داستان عبرت ، داستان ساده لوح ،

پنجشنبه 1390/02/15

اس ام اس برای همه

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . . .

(توماس براس)

.

.

.

چاله ی شکست پر است از انسان های تندرو . . .

.

.

.

بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی

تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی . . .

.

.

.

چه تفاوت آشکاری است بین

هوسی که لذتش می رود و پشیمانیش می ماند

و طاعتی که رنجش می رود و پاداش ابدی دارد . . .

.

.

.

آدم مادی گرا ، جاده های احساسش کم رفت و آمد است . . .

(ارد بزرگ)

.

.

.

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید

به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند.

همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست . . .


بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

برچسب ها: اس ام اس ، SMS ، اس ام اس عاشقانه ، اس ام اس جدید ، NEw sms ،

شنبه 1389/11/9

امید کسی را نا امید نکن

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .



می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش او را اشک ریزان بدرقه می کردند .


رفند - یاهو مسنجر
در این ترفند قصد داریم به معرفی یک روش نوین بپردازیم که در کمتر جایی یافت میشود ، چرا که هنوز از ایجاد آن مدت کمی گذشته است. بدین صورت که بدون نیاز به نرم افزار خاصی و تنها با استفاده از یک عمل کوچک میتوان با وارد نمودن ID شخص مورد نظر پی به این موضوع برد که آیا او Invisible است یا خیر؟ لازم به ذکر است که این ترفند بر روی تمامی ورژنهای یاهو مسنجر جدید و قدیم قابل اجراست.


برای این کار:
ابتدا با ID خود به یاهو مسنجر لوگین نمایید. سپس سه کلید Ctrl+Shift+A را همزمان فشار دهید تا پنجره Add کردن دوست نمایان شود.
سپس ID با نام siva_checker را Add نمایید.
پس از Add کردن این ID که یک روبات است کافی است پنجره PM را باز کرده و عبارت زیر را در آن تایپ کنید و برای او ارسال کنید:
check ID/
دقت کنید به جای کلمه ID ، آیدی شخص مورد نظر را بنویسید. به عنوان مثال check tarfandestan/
حال با پیامی از جانب روبات رو به رو میشوید که یا User Is Offline است که یعنی فرد مورد نظر واقعا آفلاین است یا User Is Online که یعنی فرد آنلاین میباشد اما Invisible شده است.


جمعه 1389/10/17

4 ترفند کوچک در yahoo mail

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    نوع مطلب :ترفند کامپیوتر ،

رای استفاده از ترفندهای زیر ابتدا از mail.yahoo.com وارد صفحه Yahoo Mail شوید. سپس ترفندهای زیر را اجرا کنید:

1- آدرسهای مسدود شده
بدین وسیله قصد داریم تا آدرسهایی که نمیخواهیم از جانب آنها ایمیلی برای ما ارسال شود را مسدود کنیم. بدین منظور روی لینک Options کلیک کنید. در صفحه بعد به Block Addresses بروید. در این صفحه در قسمت Add Block ایمیل فردی را که میخواهید از جانب او ایمیلی برای شما نیاید را وارد کنید تا او بلاک شود. در حال حاضر شما تا 500 نفر را میتوانید مسدود کنید

 

ترفند



 

2- مشاهده IP افراد فرستنده ایمیل
بدین وسیله شما میتوانید IP افرادی که برایتان ایمیل ارسال کرده اند را پس از باز کردن ایمیلشان مشاهده کنید. بدین منظور پس از مراجعه به Options ، به General Preferences بروید. در قسمت Headers گزینه دوم یعنی Show all headers on incoming messages را انتخاب کنید. در پایان روی دکمه Save کلیک کنید. اکنون هر ایمیلی را که در Inbox تان باز کنید در قسمت X-Originating-IP میتوانید IP ارسال کننده را مشاهده کنید.

3- تنظیم تعداد ایمیلهای قرار گرفته شده در صفحه
با استفاده از این ترفند میتوانید تعداد ایمیلهای وارد شده در هر صفحه را تنظیم کنید که در هر صفحه Inbox جای بگیرد. اگر قصد پاک کردن کلیه ایمیل هایتان را داشته باشید این روش میتوانید کار شما را آسان تر گرداند. برای این کار پس از رفتن به صفحه Options مجدد به General Preferences بروید. حال در قسمت Messages per Page یکی از اعداد 10 ، 25 ، 50 ، 100 و 200 را انتخاب کنید. این اعداد نمایانگر تعداد ایمیلها در هر صفحه است. در پایان دکمه Save را بزنید تا اطلاعات ذخیره شود.

4- نام شما در ایمیلهای ارسالی
ممکن است دوست داشته باشید نام شما در ایمیلهایی که میفرستید یک نام خاص باشد تا نام و نام خانوادگی تان که در ابتدای ثبت نام وارد کرده اید. برای تنظیم نام تان در ایمیلهای ارسالی پس از مراجعه به Options و سپس General Preferences در قسمت From name یک نام برای خود در نظر بگیرید و با استفاده از دکمه Save تغییرات را ذخیره کنید.


پنجشنبه 1389/10/16

قالب تک موب

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    نوع مطلب :قالب وبلاگ ،

اگه این قالب رو میخاین به ادامه ی مطلب برید


ادامه مطلب

دوشنبه 1389/09/29

یک حقیقت....

   نوشته شده توسط: Mehdi.roodan    

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 (تلاش سخت) Hard work

 H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 

*

(عشق) Love

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

*

(رهبری) Leadership

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

*

پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 

*

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

نگرش همه چیز را عوض میکند، نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...